
مگر چقدر از آخرین دویدنم گذشته که هر چه فکر میکنم به یادش نمیآورم؟ دویدنهای دور را خوب یادم هست اما هر چه فکر میکنم میبینم که در این چند هفته هیچ اتفاقی باعث دویدنم نشده. مثلا آنشب برفی با محبوبه در انتهای بن بست بهشت که تاریک بود و آن سگی که میخواست. مارا بخورد و ما با ترس دویده بودیم و با خنده ایستاده بودیم تا نفسی از هوای تازه برف بگیریم. یا آن روزی که نگهبان بیمارستان ماشین دکتر فلانی...
ادامه مطلب
یک خوبی زن گرفتن برای من این بوده که پس از ازدواج بی هیچ دغدغهای میتوانم بعضی شبها را اصلا خانه نیایم. اما زمان مجردی برای یک شب بیرون ماندن از خانه باید هزار تا کلک را سوار هم میکردم. یک بار که میدانستم آخر هفته به یکی دو روز تعطیلی ناب خورده به پدرم گفتم که آخر هفته مجلس عروسی رفیقم است و ب...
ادامه مطلب