ما مستضعفین جهان 1
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 6:11
رانندگیام خوب است. این را هم زنم میگوید و هم برگههای بیمه نامهام که سال به سال در جیب عقب شلوارم نم بر میدارد و بی اینکه برگهای ازش کم شود به دفتر بیمه تحویل میشود. اما همه اینها از خطر مالیده شدن توسط دیگر ماشینها نمیکاهد. تن ماشین بینوای من پر است از مالیدگی. در این مواقع پیش از رویت م
ای برادر کجایی؟
-
تاریخ: 1396/2/25 ساعت: 17:45
با گذشت 17 روز همچنان خبری از سرنوشت سرباز وطن نیست...
برای من ای مهربان خودکار بیاور
-
تاریخ: 1396/2/18 ساعت: 1:23
روزگاری نه چندان دور کلکسیونی کوچک از قلم و خودکار و خودنویس داشتم. البته من کلکسیوندار اصیلی نبودم که گنجینهام را در محفظهای شیشه ای نگه دارم. بلکه همگیشان را ریخته بودم توی یک ماگ بزرگ و هر بار که کارم به نوشتن میافتاد بسته به اینکه کدامشا
عربده های ظهر جمعه
-
تاریخ: 1396/2/18 ساعت: 1:23
انگشت شست پا را که چند سانتی بالا بیایی به یک برآمدگی استخوانی میرسی. ظهر امروز همانجایم شکست. شاهدان میگویند که از خواب پریدهام و در حالی که عربده میکشیدم مثل دیوانهها به در و دیوار لگد پراندهام. خودم هیچ چیز یادم نمیآید. نه از خواب احتمالی که دیده بودم و نه از رفتار جنونآمیزم. مگر دیوانگی چیست؟ چن...
پاک کن
-
تاریخ: 1396/2/18 ساعت: 1:23
شاید دیگر در آن فروشگاه کار نمیکند و اصلا از آنجا رفته . قصد هم ندارم از همکارانش این را بپرسم. هر بار به بهانه خرید میروم و باز نمیبینمش. دیگر مداد رنگیهای فربد از عدد هزار هم فراتر رفته. فردا اگر رفتم آن حوالی قصد دارم تعدادی پاککن بخرم.
دنیای شگرف زن همسایه
-
تاریخ: 1396/1/28 ساعت: 6:31
دیشب ساعت یک بامداد چند دقیقه بعد از آن زلزله مهیب دوم، همینطور که قد هفت هشت نفر پتو و بالشت زیر بغلمهام بود و داشتم توی ذهنم دنبال جای امنی میگشتم که امیر فربد و محبوبه را به آنجا ببرم، شنیدم که زن همسایه به شوهرش می گوید: مسافرت که نرفتیم. لااقل پاشو ما هم امشب یه جایی بریم. دلم پوسید توی این خون...
توفیق اجباری
-
تاریخ: 1396/1/28 ساعت: 6:31
زمین هچنان گاه به گاه زیر پایمان میلرزد و یک جور آمادگی برای فرار در تمام لحظات این چند روز در خانه موج میزند و تنها خوبی اش برای من این بوده که از یک انسان بدوی غار نشین جنگلهای استوایی تبدیل شده ام به یک شهروند متمدن که حتی هنگام خوابیدن هم پیراهن به تن دارد.
خیانت پتو
-
تاریخ: 1396/1/16 ساعت: 4:18
وسواس عجیبی گرفته ام و شبها چند باری از خواب بیدار میشوم تا پتو از روی امرفربد کنار نرفته باشد. دیشب که تلفنی با پدرم حرف میزدم آخر حرفهایش گفت که شبها دو تا پتو بیاندازم روی خودم که اگر یکی رفت کنار یکی دیگر باشد. کاش مادرم هم کمی از وسواس من را برای پدرم داشت.
تف
-
تاریخ: 1396/1/16 ساعت: 4:18
راستش من خیلی هم دلم برای بچه های کاری که سر چهارراه روزنامه و گل و آدامس می فروشند، نمیسوزد. بلکه بیشتر دلم برای بچه های مدرسه کباب است. هنوز هم صبح ها از شادی اینکه دیگر قرار نیست به مدرسه بروم از رختخواب بیرون می آیم.
غیر
-
تاریخ: 1396/1/16 ساعت: 4:18
یک روز که پدرم حواسش نبود و داشت ماشین اش را میشست، شنیدم که دارد با ماشین حرف می زند. یک جورهایی داشت ازش عذرخواهی میکرد از اینکه سوئیچ ماشین را به غیر داده. آن روز تنهایی پدرم را به چشم دیدم. دیروز کاپوت ماشین خودم را بالا داده بودم تا آب و روغن اش را چک کنم. بیماری اخیر چنان ضعیفم کرده که وقتی ر
ریموت
-
تاریخ: 1396/1/5 ساعت: 23:08
حالا نه اینکه خود تلویزیون مستقیما بدآموزی برای بچه ها داشته باشد، اما برنامه هایش یک جوریست که همان جلوی بچه ناچاری فحش بکشی به زیر و بالا و خواهر و مادرش.
به مثابه اعتیاد
-
تاریخ: 1396/1/5 ساعت: 23:08
همیشه در زندگی موقعیتهای شل کردن و سفت کردن را عوضی گرفته ام. دیگر به شدت دیروز گلویم و استخوانهایم و کمرم و کف پایم درد ندارد. جز جای آن دو تا آمپول لاکردار که رسما راه رفتن را ازم گرفته.
جبران
-
تاریخ: 1396/1/1 ساعت: 15:03
امروز عصر برای اولین بار در همه عمرم یک روز قبل از عید کفش نوهایم را پوشیدم و چند ساعتی توی خیابان قدم زدم. بیشتر هم برای تست کردن میزان بوی پا. عید پارسال که رفته بودم خانه شان هزار تا حرف داشتم که برایش بگویم اگر بوی جورابهای لاکردارم امان میداد. چایم را نصفه خوردم و گفتم ماهی توی تنگ اش تا شب زند...
شاید زیر کامیون عبرت بگیرم!!!
-
تاریخ: 1395/12/26 ساعت: 16:21
دستچین مغزهای برتر آجیل را نه از سفره هفت سین که از همان توی راه و پشت فرمان شروع کردم. خب البته این را به راننده عصبانی ماشینی که کوبیده بودم به سپر عقبش نگفتم. هر دو پیاده شدیم و لعنتی به صنعت خودرو سازی مملکت فرستادیم. من به ترمزهایش و او به سپرهای عقبش.
برای آخرین روزهای زمستان
-
تاریخ: 1395/12/26 ساعت: 16:21
متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد. توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخ
شبآشوب
-
تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 15:41
لگدهای که باید در بیداری به روزگار و متعلقاتش حواله کنم را شبها توی خواب میپراکنم. همین هم شده که خوابیدن در کنار امیرفربد تبدیل به یک حسرت طولانی شده.
فراموشی
-
تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 15:41
ماشین را همان جای همیشگی، زیر همان درخت کاجی که مدتهاست همینطور کج مانده پارک میکنم. پیاده که میشوم پاشنه کفشم را بالا میکشم. آخر محبوبه بدش می آید کفشهایم را مثل دمپایی بپوشم. فکر میکنم چه چیزی باید برای خانه بخرم. چیزی یادم نمی آید. کلید می اندازم به در ورودی. هیچ کدام از کلیدها به قفل نمی خورد. ل...
ملال
-
تاریخ: 1395/12/10 ساعت: 12:08
دارم به مردی فکر میکنم که دارد به زن سابقش فکر میکند و اینکه چرا با اولین قسط مهریه اش رفت و یک سگ کوچولوی پشمالو خرید؟
اسفند جان
-
تاریخ: 1395/12/10 ساعت: 12:08
این اسفند لعنتی آخرش یک کاری دستمان میدهد.
هزار و سیصد و پنجاه و هشت
-
تاریخ: 1395/12/10 ساعت: 12:08
بعضی آدمها اصولا دیر به عرصه میرسند. یکی همین رفیق خودم که بسیار هم باهوش است. شاید دلیل این دیرکرد هم این است که دنیا به چیزش هم نیست.سی و یک ساله است و هنوز مادرش برایش لباس میخرد. شبیه آدمهای هزاروسیصدوپنجاه و هشت لباس میپوشد.