برای آخرین روزهای پاییز - تاریخ: 1395/11/18 ساعت: 0:53
متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد. توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
دوش - تاریخ: 1395/11/18 ساعت: 0:53
دوش در حلقه ما صحبت گیسوی تو بود، کچل جان...
ناقابل - تاریخ: 1395/11/18 ساعت: 0:53
با احتساب آنهایی که تازه دارد نیش میزند امیرفربد چهارده تا دندان دارد و همین طور هر دو هفته یکی به این آمار اضافه میشود. همین ماجرا جوری کلافه اش کرده که دلش میخواهد هر چیزی را گاز بگیرد. از کله عروسکش گرفته تا دسته دوچرخه اش. شاید برای همین است که این روزها بیشتر از هر وقتی بغل من را دوست دارد. شان...
خواب و بیدار - تاریخ: 1395/11/18 ساعت: 0:53
برای خرید یک ماشین کارکرده، بسته به پولی که داری اصولا باید به مدل، کیلومترشمار، لاستیک ها و باطری و مالیدگی ها توجه کرد. اما من نگاه میکنم صندلی عقب اش چقدر جادار است. آنهم برای شبهای بسیاری که به محبوبه میگویم میروم خانه و به جایش میپیچم توی کوچه ای تاریک و همانجا پتو میکشم روی خودم و رادیو را میگ...
غم فود - تاریخ: 1395/11/18 ساعت: 0:53
رفیقم یک فست فودی دارد که بعضی شبها میروم و برایش ساندیچ میپیچم و آدم های آنجا را تماشا میکنم. من شبهای بسیاری، مردهای عمیقا غمگینی را در ساندویچیهای شهر دیده ام که بغض شان را با نوشابه سیاه فرو میدهند و ساندویچ هایشان نصفه روی میز جا میماند.
دگمه های قرمز درشت - تاریخ: 1395/11/18 ساعت: 0:53
یکی از ناگوارترین حوادث در یک عصر سرد زمستانی می تواند خاموش شدن ماشین پشت شلوغ ترین چراغ قرمز شهر باشد. اما از دل این حادثه ناگهان خوشایندترین تصویر در آیینه ماشین رخ بدهد. اینکه زنت پالتویش را در بیاورد و ماشین را با قدرتی باور نکردنی هل بدهد به جایی امن. محبوبه همان عصر تازه پالتویش را خریده بود.
جاذبه و دافعه - تاریخ: 1395/11/18 ساعت: 0:53
اگر دلتان میخواهد دستکم هفته ای یکبار طلوع خورشید را تماشا کنید؛ وقتش رسیده که بچه دار بشوید.
کاش ها - تاریخ: 1395/11/18 ساعت: 0:53
بعضی حسرتها هستند که تا عمر داری روی دلت میماند. مثل چروک بودن پیراهنت در دیدار با یک دوست. مثل وا ماندن ماشین آتش نشانی در حجم انبوه آدمها.
دست گیری - تاریخ: 1395/11/18 ساعت: 0:53
پسر از همین حالا عصای دست پدر شده است. تا میگویم کنترل تلویزیون کو؟ می رود و از زیر سنگ هم شده پیدا میکند و می آورد. البته در پیدا کردن جورابها هنوز کمی نقص دارد.
سگ لرز - تاریخ: 1395/11/18 ساعت: 0:53
آخرین باری که چنین برف سنگینی افتاد روی شهر، چند سال پیش بود و تولد عماد. هیچ کدام از کادوهای آن شب را عماد به یاد نمی آورد، مگر هدیه ویژه محسن را که همان وسط خیابان کاپشن و پیراهنش را کَند و قلت زد توی برفها. حسودیم شد به عماد. هیچ کسی شب تولد من لخت نشده بود.
خارج از محدوده - تاریخ: 1395/8/4 ساعت: 4:34
با آن مقدار پولی که برای خرید خانه داشتیم به هر بنگاه املاکی که می رفتیم طرف به جزیره ای در خارج از شهر اشاره می کرد. جزیره ای که به جای دریا، اطرافش را بیابان احاطه کرده بود. جایی دور از شهر که ساکنینش گویی تبعیدیهای بودند که شبها بر پشت بام مجتمع مسکونی شان جمع می شدند و با حسرت به روشنایی های شهر...
آرامش در حضور گوساله ها - تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 17:38
با پدرم کنار جاده ایستاده بودیم تا شاید ماشینی برسد و ما را تا شهر ببرد. هوا داشت تاریک می شد و من ترسیده بودم که اگر ماشینی نیاید چه کار کنیم. چراغ های یک آبادی را در دوردست می دیدم و دکل های عظیم برق را و دیگر هیچی. پدرم گفت نوشابه می خوری؟ و پیاده رفتیم و رسیدیم به همان روستا و همین طور که شیشه ف...
قوطی خالی قهوه - تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 18:13
با امیرفربد و بابا رفته بودیم هیئت. امیرفربد وقتی دید بابا دستمالی روی صورتش گزفته و دارد گریه می کند، عزیز ترین دارایی اش که یک قوطی خالی قهوه است و حتی وقت خواب هم از دستش نمی افتد را جلوی بابا گرفت که بیا این مال تو.
یک گلگیر رنگ - تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 16:35
بیش از اینکه پدرم از خرید ماشین تازه اش خوشحال باشد، این همسایه ها بودند که در پوست خود نمی گنجیدند. دیگر از نغمه صبحگاهیِ بزن دو...بزن دو، ساعت شش صبح در کوچه مان خبری نیست.
هفت سالگی - تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 16:35
شاید آخرین باری که پدرم من را سوار شانه هایش کرد، همان روزها بود.
الدنگ ها - تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 16:35
یکی از الدنگ ها گفت اگر با سنگ به آن تابلو بزنیم، اتوبوس زودتر می رسد. ده تا اتوبوس آمد و رفت و ما الدنگ ها همچنان سنگ پرت می کردیم به تابلو.
تبختر - تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 16:35
باید اعتراف کنم که پیش از پیدایش اینستاگرام، جوری جعبه های خالی پیتزا را در راس سطل آشغال جاسازی می کردیم که همه عابران ملتفت بشوند که ما دیشب پیتزا خورده ایم. گاهی حتی به همین هم راضی نبودیم و یکی دوبار با ماژیک اسم فامیلی مان را هم با خطی خوش روی جعبه ها نوشتیم.
کفشهایم کو - تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 16:35
با دمپایی حمام، مقابل یک کفش فروشی تعطیل توی ماشین نشسته ام و به این فکر می کنم که در همه عمر هیچ وقت نبوده که همزمان دو جفت کفش داشته باشم.
بلکه هم بیشتر - تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 16:35
یکی از آن روزهایی که نیمکتها سه نفره و کلاسها پنجاه نفره و مدارس رایگان بود و معلم جغرافی مان عاجز شده بود از سروصدای کلاس، برایمان از قاره ای گفت که هنوز کسی کشف اش نکرده بود. یعنی موج های بلند دریا نمی گذاشت کسی وارد آن قاره بشود و کشف اش کند. خب ما هم در برگه های امتحانی که پرسیده بود کره زمین چن...
همسفر - تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 16:35
هر چه من خانه را به هر جایی ترجیح می دهم، محبوبه عاشق سفر است. اگر به او باشد الان به جای غذا دادن به ماهیهای آکواریوم باید جگر شیردریایی را با عرق کاج قاطی می کردم و به خورد سگهای سورتمه می دادم تا برای رسیدن به جنوبی ترین نقطه زمین مهیا شوند. کمی او از کیلومترهایی که برای سفر توی سرش دارد کم می کن...

برچسب‌های مرتبط

خارج از محدوده | دانلود فیلم خارج از محدوده | آرامش در حضور دیگران | آرامش در حضور ديگران | آرامش در حضور دیگران دانلود | آرامش در حضور دیگران ساعدی | آرامش در حضور دیگران نقد | آرامش در حضور دیگران pdf | آرامش در حضور دیگران ویکی پدیا | آرامش در حضور